میگی نه نگاه کن


:پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادربزرگ ها ما اکنون در دسترس نیستیم؛
لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم؛ شماره 6 را فشار دهید.

اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.

اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.
 
اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به
 
گردش ببرید،بگویید، ما داریم گوش می کنیم
 
 

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم
 

گفتی که بیا و از وفایت بگذر


گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم



مریم حیدرزاده


مطالبی که می خونید مکالمات تلفنی واقعی ضبط شده
در مراکز خدمات مشاوره مایکروسافت در انگلستان هست

 

1
مرکز مشاوره : چه نوع کامپیوتری دارید؟
مشتری : یک کامپیوتر سفید...

2
مشتری : سلام، من «سلین» هستم. نمی تونم دیسکتم رو دربیارم
مرکز : سعی کردین دکمه رو فشار بدین؟
مشتری : آره، ولی اون واقعاً گیر کرده
مرکز : این خوب نیست، من یک یادداشت آماده می کنم...
مشتری : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درایو ... هنوز روی میزمه .. ببخشید ...

3
مرکز : روی آیکن My Computer در سمت چپ صفحه کلیک کن.
مشتری : سمت چپ شما یا سمت چپ من؟

4
مرکز : روز خوش، چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : سلام ... من نمی تونم پرینت کنم.
مرکز : میشه لطفاً روی
Start کلیک کنید و ...
مشتری : گوش کن رفیق؛ برای من اصطلاحات فنی نیار! من بیل گیتس نیستم، لعنتی!

5
مشتری : سلام، عصرتون بخیر، من مارتا هستم، نمی تونم پرینت بگیرم. هر دفعه سعی می کنم میگه : «نمی تونم پرینتر رو پیدا کنم» من حتی پرینتر رو بلند کردم و جلوی مانیتور گذاشتم ، اما کامپیوتر هنوز میگه نمی تونه پیداش کنه...

6
مشتری : من توی پرینت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آیا شما پرینتر رنگی دارید؟
مشتری : نه.

7
مرکز : الآن روی مانیتورتون چیه خانوم؟
مشتری : یه خرس
Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خریده.

8
مرکز : و الآن
F8 رو بزنین.
مشتری : کار نمی کنه.
مرکز : دقیقاً چه کار کردین؟
مشتری : من کلید F
رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتید، ولی هیچ اتفاقی نمی افته...

9
مشتری : کیبورد من دیگه کار نمی کنه.
مرکز : مطمئنید که به کامپیوترتون وصله؟
مشتری : نه، من نمی تونم پشت کامپیوتر برم.
مرکز : کیبوردتون رو بردارید و 10 قدم به عقب برید.
مشتری : باشه.
مرکز : کیبورد با شما اومد؟
مشتری : بله
مرکز : این یعنی کیبورد وصل نیست. کیبورد دیگه ای اونجا نیست؟
مشتری : چرا، یکی دیگه اینجا هست. اوه ... اون یکی کار می کنه!

10
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک
a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتری : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

11
یک مشتری نمی تونه به اینترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنید رمز درست رو به کار بردید؟
مشتری : بله مطمئنم. من دیدم همکارم این کار رو کرد.
مرکز : میشه به من بگید رمز عبور چی بود؟
مشتری : پنج تا ستاره.

12
مرکز : چه برنامه آنتی ویروسی استفاده می کنید؟
مشتری :
Netscape
مرکز : اون برنامه آنتی ویروس نیست.
مشتری : اوه، ببخشید... Internet Explorer


13
مشتری : من یک مشکل بزرگ دارم. یکی از دوستام یک
Screensaver روی کامپیوترم گذاشته، ولی هربار که ماوس رو حرکت میدم، غیب میشه!

14

مرکز : مرکز خدمات شرکت مایکروسافت، می تونم کمکتون کنم؟
مشتری : عصرتون بخیر! من بیش از 4 ساعت برای شما صبر کردم. میشه لطفاً بگید چقدر طول میکشه قبل از اینکه بتونین کمکم کنید؟
مرکز : آآه..؟ ببخشید، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتری : من داشتم توی
Word کار می کردم و دکمه Help رو کلیک کردم بیش از 4 ساعت قبل. میشه بگید کی بالاخره کمکم می کنید؟

15
مرکز : چه کمکی از من برمیاد؟
مشتری : من دارم اولین ایمیلم رو می نویسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلی وجود داره؟
مشتری : خوب، من حرف
a رو دارم، اما چطوری دورش دایره بذارم

نگاه خیام به ارزش شادی

 

روزی کسی به خیام خردمند ، که دوران کهنسالی را پشت سر می گذاشت

گفت : شما به یاد دارید دقیقا پدر بزرگ من ، چه زمانی درگذشت ؟!

خیام پرسید : این پرسش برای چیست ؟

آن جوان گفت : من تاریخ درگذشت همه خویشانم را بدست آورده ام

و می خواهم روز وفات آنها بروم گورستان و برایشان دعا کنم

و خیرات دهم و...

خیام خندید و گفت : آدم بدبختی هستی ! خداوند تو را فرستاده

تا شادی بیافرینی و دست زندگان و مستمندان را بگیری تا نمیرند

تو به دنبال مردگانت هستی ؟!...

بعد پشتش را به او کرد و گفت مرا با مرده پرستان کاری نیست و از او دور شد .

اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید :

(کاویدن در غم ها ما را به خوشبختی نمی رساند) .

و هم او در جایی دیگر می گوید :

(آنکه ترانه زاری کشت می کند ، تباهیدن زندگی اش را برداشت می کند) .

امیدوارم همه ما ارزش زندگی را بدانیم و برای شادی هم بکوشیم .

 

مهندسی زیبای 1حشره

از مهندسی زیبای یک حشره بسیار ریز لذت ببرید و ببینید که خدایی چه کرده :

 

 

اميدوارم با ديدن اين تصاوير لذت ببريد و حسي را كه با دیدن آن به شما داده را درك كنيد و شما نيز حس خود را نسبت به آن بيان كنيد شايد اين حس هميشه جاويد ماند اين آغاز يك زندگی شاد است
 

لطفا از "لحظه" لذت ببرید.

برای ناراحت بودن خیلی وقت داری , پس چرا به فردا موکولش نكني؟ مارك فيشر

 

از امروز همه چیز را از نو آغاز کنیم.

 

برای رسیدن به موفقیت باید مثل زمان کودکی کنجکاو باشید."انتونی رابينز "

 

به طبیعت برویم!

 

 

برای خودتان برای دل خودتان جشن بگیرید و شاد باشید!

 

ارزوی ارامش .ارزویی فراگیر.

 

کمی در زندگی خود رنگ جاری کنیم .

 

به جزئیات بی توجه نباشیم کمی دقیق تر شویم.

چرا از زیبایی ها به سادگی  بگذریم و منتظر چیزی دیگر باشيم ؟

لذت یعنی چی؟یعنی کیف کردن از تمام چیزهای کوچک.

شما می توانید از نیویورک تا کالیفرنیا را با چراغ های اتوموبیل رانندگی کنید بدون اینکه نیاز داشته باشید تمام راه را ببینید."راز "

 

دلتان برای هیجانات دوران کودکی تنگ نشده؟

 

تغییرات کوچک ایجاد کنیم !حداقل برای قابل تحمل تر کردن خیلی از چیزها.

 

 "موفق باشید و شاد و پایدار!"

 

عشق یعنی چه؟


تعدادى از متخصصان اين پرسش را از گروهى از بچه هاى ٤ تا ٨ ساله پرسيدند که: «عشق يعنى چه؟»
پاسخ هايى که دريافت شد عميق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود. در اينجا بعضى از اين پاسخ را براى شما می آوريم:


• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت ديگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پايش را لاک بزند. بنابراين، پدربزرگم هميشه اين کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. اين يعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)

• وقتى يک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانيد که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بيلى، ٤ ساله)

• عشق هنگامى است که يک دختر به صورتش عطر می زند و يک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بيرون می روند و همديگر را بو می کنند. (کارل، ٥ ساله)

• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می رويد و بيشتر سيب زمينى سرخ کرده هايتان را به يکنفر می دهيد بدون آن که او را وادار کنيد تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کريس، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر هميشه همديگر را می بوسند و وقتى از بوسيدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بيشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اينجورى هستند. (اميلى، ٨ ساله)

• اگر می خواهيد ياد بگيريد که چه جورى عشق بورزيد بايد از دوستى که ازش بدتان می آيد شروع کنيد. (نيکا، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که به يکنفر بگوئيد از پيراهنش خوشتان می آيد و بعد از آن او هر روز آن پيراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

• عشق شبيه يک پيرزن کوچولو و يک پيرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همديگر را دوست دارند. (تامى، ٦ ساله)

• عشق هنگامى است که مامان بهترين تکه مرغ را به بابا میدهد. (الين، ٥ ساله)

• هنگامى که شما عاشق يک نفر باشيد، مژه هايتان بالا و پائين میرود و ستاره هاى کوچک از بين آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

• شما نبايد به يکنفر بگوئيد که عاشقش هستيد مگر وقتى که واقعاً منظورتان همين باشد. اما اگر واقعاً منظورتان اين است بايد آن را زياد بگوئيد. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسيکا، ٨ ساله)

و سرانجام ...
برنده ما يک پسر چهارساله بود که پيرمرد همسايه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گريه کردن پيرمرد را ديد، به حياط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسيد به مرد همسايه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هيچى، فقط کمکش کردم که گريه کند"


پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است ... 

 


جمله روز :  تنها آرامش و سکوت سرچشمه‌ی نیروی لایزال است.(داستایوفسکی)

سلام

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند:

۵۰ گرم ، ۱۰۰ گرم ، ۱۵۰ گرم

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا  وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا  مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

دانشمندان دانشگاه میشیگان کشف کردند:

«زنان با IQ پایین بیش‌تر به دنبال مردان ثروتمند هستند.» (خبرآنلاین)

خبر بالا رو دوباره بخونین، اینو من نمی گم، دانشمندای میشیگان می گن!

 

در همین راستا یکی از کارشناسان گفت:«یحتمل این دانشمندها با خانم هایشان مشکل داشته اند و چون خودشان پولدار بوده اند به خاطر غرض و مرضی که داشته اند خواسته اند بدین وسیله IQ خانم هایشان را زیر سئوال ببرند.» یکی دیگر کارشناسان نیز گفت:«اصلا هم اینطور نیست، این خارجی ها حتما یه چیزی حالیشونه که این حرف رو زدن، فردا می رم نتیجه ی این تحقیق رو به دخترعموم که چند بار بهم جواب نه داده و دنبال شوهر پولدار می گرده نشون می دم!»

 

در همین راستا یکی از محققان این سوال را طرح کرد که زنان با IQ بالا بیشتر دنبال چه مردانی هستند؟! و به دلیل آنکه کسی محلش نگذاشت و پاسخ این سئوالش را نداد خودش چندین احتمال را مطرح کرد:

احتمال اول: زنان با IQ بالا به دنبال مردان ثروتمند نیستند، بلکه به دنبال مردانی هستند که هم ثروتمند هستند و هم خوشتیپ و هم تحصیلکرده!

 

احتمال دوم: زنان با IQ بالا نه تنها به دنبال مردان ثروتمند نیستند بلکه به دنبال مردان غیر ثروتمند هم نیستند و کلا دور ازدواج را خط کشیده اند!

 

احتمال سوم: زنان با IQ بالا به دنبال این هستند که با محقق باشعوری مثل من ازدواج کنند!!

 

لازم به ذکر است که این محقق احتمال صحیح بودن احتمال آخر را 100 در 100 دانست!

 

در پایان امید است با توجه به وضعیت مالی جوانان در سن ازدواج، این کشف دانشمندان دانشگاه میشیگان داخل بوق و یا ووزلا شود و به اطلاع تمام دختران دم بخت برسد، بدین ترتیب از تعداد پسران عزب کاسته می شود و مهمتر آنکه خودشان هم نمی ترشند!

زیبایی زندگی

 
زندگی زيباست زشتی ‌های آن تقصير ماست

در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست

زندگي آب رواني است روان مي‌گذرد..........

آنچه تقدير من و توست همان می ‌گذرد

مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا

مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا

نامت چه بود؟ آدم 
فرزند؟ من را نه مادري نه پدري.بنويس اولين يتيم عالم خلقت 
محل تولد؟ بهشت پاک 
محل سکونت؟ زمين خاک 
آن چيست برگرده نهادي؟ امانت است 
قدت؟ روزي چنان بلندکه همسايه خدا.اينک به قدرسايه بختم به روي زمين 
اعضاي خانواده؟ حواي خوب وپاک.قابيل خشمناک.هابيل زيرخاک 
روز تولد؟ در روز جمعه اي.به گمانم که روزعشق 
رنگت؟ اينک فقط سياه.ز شرم چنان گناه 
چشمت؟ رنگي به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان 
وزنت؟ نه آنچنان سبک که پرم درهواي دوست نه آنچنان وزين که نشينم بر اين زمين 
جنست؟ نيمي مرا زخاک نيم دگر خدا 
شغلت؟ در کار کشت اميدم به روي خاک 

شاكي تو؟ خدا 
نام وكيل؟ آن هم فقط خدا 
جرمت؟ يک سيب از درخت وسوسه 
تنها همين؟ همين !!! 
حكمت؟ تبعيد در زمين 
همدست در گناه؟ حواي آشنا 
ترسيده اي ؟ كمي 
زچه؟ كه شوم اسير خاك 
آيا كسي به ملاقاتت آمده است؟ بلي 
که؟ گاهي فقط خدا 
داري گلايه اي؟ ديگر گلايه نه ، ولي .... 
ولي كه چه؟ حكمي چنين ، آن هم به يك گناه؟!! 
دلتنگ گشته اي؟ زياد 
براي كه؟ تنها فقط خدا 
آورده اي سند؟ بلي 
چه؟ دو قطره اشك 
داري تو ضامني؟ بلي 
چه كس؟ تنها كسم خدا 

در آخرين دفاع؟ 

مي خوانمش ، چنان كه اجابت كند دعا

یك زوج جوان برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا عازم کشوری اروپایی شدند...

 در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه ثبت نام کردند تا  او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟

پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم.

پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد.

پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم.

بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي درهفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود.

از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم.

بنابراين پسر دوشنبه ها  مدرسه نمي رفت...

دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده.

گفتند مريض است !!!

دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند !

بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند...

وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس اروپایی اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند...؟!

مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد:

ما هم   70 سال پيش مثل شما فكر مي كرديم !!! 

 

جمله روز :  پيشرفت واقعي دراثردستيابي به حقايق نوين مي باشد. ويلرمک ميلان

داستانی زیبا درباره اندیشیدن از گابریل گارسیا مارکز

http://img.mantimag.com/images/03923962889311791373.jpg

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم،

 بر بلندای آن قرار داشت.

یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از

 دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این

 تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد 

تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.

جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت

 و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز 

یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت

 اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.

 تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه

 چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.

 عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند

 آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک

 خروس هرگز نمی تواند بپرد.

اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش

 که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز

 به سر می برد.

اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت

 به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد 

و عقاب هم کم کم باور کرد.

بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند

 یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی،

 از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی،

 هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی 

به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ

 و خروسهای اطرافتفکر نکن.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز